تبليغاتX
وه‌نه‌وشه
وه‌نه‌وشه
کۆمه‌ڵایه‌تی - ئابووری
از شهر چه خبر ؟

 عربی چند بهم ذوق کنان                        لب گشادند به نادر سخنان

یکی از نجد حکایت می کرد                    یکی از وجد روایت می کرد

یکی از ناقه و محمل می گفت                    یکی از وادی و ساحل می گفت

ناگهان مخلصی از ملک عجم                    زد به سر منزل آن قوم قدم

به فنون ادبش راه نبود                    در زبان عرب آگاه نبود

شد گمانش که دعا می خوانند                    سخن از حمد و ثنا می رانند

او هم آنجا به تواضع بنشست                    گریه و آه و فغان در پیوست

هر چه آن قوم بیان می کردند                     با هم اسرار عیان می کردند

او به تقلید همان را می گفت                     گوهر اشک به مژگان می سفت

حشو می گفت و دعا می پنداشت          ذم همی گفت و ثنا می پنداشت

لیک چون بر لبش آن خاص کلام                     بود در معنی اخلاص تمام

یافت در باره وی حکم دعا                      داد خاصیت غفران و رضا

شد از آن دعوت از نخوت دور                     جرم او عفو و گناهان مغفور

حکایت از جامی  

بعد از چند مدتي بمناسبت عقد  يکي از فاميل در روز اول ماه ربيع الاول دوباره به زادگاهم سقز رفتم . هرکدام از مدعوين در مجلس عقد  از شهري و منطقه اي ديگر و با سطح فکر و رفتارها و برخورد متفاوت از طرفين عروس و داماد حضور داشتند .

در ابتدا با حضور عاقد (مامۆستا) در مجلس ،شاهد دست بوسي و اظهار ارادت بيش از حد معمول برخي از مدعوين و احترام خاص مابقي بودم.البته احترام به ماموستا از دير باز داراي جايگاهي ويژه در ميان کوردها بوده و رفتاري نکوهيده است.

با حضور ماموستا در مجلس بلطبع رشته کلام در دست ايشان و مابقي شنونده هستند. البته در مورد شرع اسلام وازدواج سخن راند.

بعد از اعلام آمادگي ماموستا  با حضور عروس و داماد ، نوبت به جاري نمودن خطبه عقد با حضور شاهدان (معمولا" ريش سفيدان) مجلس در اتاقي ديگر شد.

 اينک اتاق مردانه خالي از ماموستا و ريش سفيدان تبديل به جاي باحال و مهيا براي صحبت افراد جوانتر شده است.

ابتدا از سوي يکي از مدعوين اعلام شد هرکي بسته سيگارش را از جيب بيرون بياورد تا بتوانيم هرکس به دلخواه  سيگار مورد علاقه را برداشته و آنرا دود کند.البته تنها بنده و يکي دونفر ديگر سيگاري نبوديم و ببينيد چه «‌‌ چه‌قه‌دووکه‌ڵێ » از سوي سيگاريها در مجلس بپا شد و ما چی کشيديم.

در طول سه ساعت برگزاري مجلس با داستان سرايي و تنها نوعي تحريف،بزرگنمايي،بولوف با يادي از پهلوان پنبه ها ،جنگ قبيله اي ،خود را به ندانستن ها و خبر چيني و گزارش دهي در منطقه اي خاص ...  روبرو شدم.

·  يکي از آن داستانها مربوط به شخصي که سازنده عرق سگي بوده و پس از دستگيري شخص سازنده و مصادره عرقها بمقدار شش بشکه و چهارگالن و صدور حکم قاضي مبني بر دور ريختن آن در رودخانه بود. در هنگام دور ريختن عرق ، شخص سازنده شروع به خوردن آن از بشکه نموده و ماموران مانع ميشوند اما ايشان با خواهش و تمنا درخواست خوردن عرق ها نموده و ميگويد بگذاريد حداقل سير از عرق ها  بخورم چون زحمت زيادي پاي ساخت آن کشيده ام.

 

·  ديگر داستان اين بود در يکي از روستاها که وقتي در زمستان برف ميبارد حتما جنگي در بين همسايه ها در مي افتد لذا ابتدا پيش از هر چيز مسير منتهي  پاسگاه به روستا بجهت مداخله سريع آنان توسط مردم برف روبي شده وسپس هرکس پشت بام وکوچه خود را برف روبي ميکند.

·  داستان ديگر اين بود که مردم يکي از روستاها در زمستان بدليل اينکه کلوخه سنگها در زير برف مي ماند در هنگام جنگ بين آنان پيدا نمودن آن مشکل است پس در تابستان يک تريلر سنگ در محلي تخليه نموده  تا در زمستان در جنگ بکارشان  آيد.

.... و چندين داستان ديگر!

 البته اداي داستانها بايستي بنوعي نکوهش را در بر ميگرفت اما تنها  استهزاء و تمسخر،وقت گذراني ،قلدر پروري  و ... آن بچشم ميخورد  و خلاصه يک پرده سياه بدون حتي نقطه اي روشنايي از آن ديار به نمايش در آمد .

اينک به آن بچه ها و نوجوانان مستمع و نظاره گر حاضر در مجلس فکر ميکنم و استنباط  آنان از اين حرف ها بايد چي باشد ؟

در پايان کلام چنين عملکردهايي عدم آگاهي مردم نسبت به وظايف و بنوعي بي خبري از مسئوليت خود و بازيهاي سياسي حاکمان بر مردم و عدم ارتقاء فرهنگ درجامعه شان از قديم الايام مسلم است.

 اينک با فرض تنها وقت گذراني بايد بگوييم چگونه فرصت ها را فدا و تبديل به تهديد نموده و همچنین غافل از اينکه همگي ما قرباني نگاه تبعيض و تفرقه هستيم !

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 13:30  توسط کامل سیدی مقدم  |